ميرزا محمد حيدر دوغلات

356

تاريخ رشيدى ( فارسي )

فلاجرم پاى در دامن زواياى خمول فراق كشيدمى و مرارت زهر صبورى را چشيدمى . بيت : اى ديده بشنو پند من ، نظاره آن رو مكن * من خو به هجران كرده‌ام ديگر مرا بدخو مكن و براى تسلى ، شب‌ها بر حواشى حوالى او رفتمى . بيت : شب روم بر بام آن مه گوش بر روزن نهم * شيشه بردارم به جايش ديدهء روشن نهم و روزها را به سر باغ و تماشاى گل به سر بردمى . بيت : به عرصه چمن و صحن باغ نگشايد * دلى كه غنچه وش از هجر گلرخى تنگ است اگر بنده ديدمى از خط نوخير او ياد آمدى و چون ابر بهار گريستمى . نظم : رفتم به باغ ، سرو خرامان من نبود * وان نوشكفتهء غنچهء خندان من نبود و اگر چشمه ديدمى از زلال وصالش ياد آمدى ، در اين بودى كه لاجرعه [ سر ] كشيدمى . بيت : اى خضر گر چه نهان به لب جانان از تو * چشمه آب حيات است چه پنهان از تو ( 153 ر ) چون به دور خطش اى ديده شدى ابر بهار * برق از آه و خروش من و باران از تو اگر از سرو و گل در نظرم آمدى از ياد قد و روى او آه كشيدمى ، رباعيه : در باغ روم كوى توام آيد ياد * در گل نگرم روى توام آيد ياد حاصل الفحوا آنكه ، چنان كه قاعده عشق در همه عاشق و آيين معشوق مىباشد ، مصراع : اولش سوز و گداز و آخرش مردن بود . عشق را نهايت كجاست و معشوقى را غايت نيست تا عاشق بيچاره غايت سعى نموده به نهايت مطلوب رسد .